سیاهی موهاش
مثنویمثنوی
میریخت روی سینهاش وُ
سپید میشد!
لبهاش
غزل بود، که
میخندید.
از هجوم ِ
هیجانِ نوازشِ اندامش
قافیه
وزن میباخت وُ
ترانه
بهزانو مینشست.
و من
میانِ این همه
شعر و ترانه و آهنگ
- سالها
گذشته است اما -
هنوز
حریصِ چشمانش،
آن
زیباترین
دوبیتیام.
• رحمان نقیزاده گرمی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر