«قبل از همهچیز
باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است.» - هفتهنامه دیولت : سوئیس
و بود.
«پدر خیال میکرد آدم وقتی
در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس
کرد.»
• سمفونی مردگان، روایت
متفاوتی از یک زندگیست. جنس روایی خاصی که معروفی خلق میکند؛ و باید آنچنان در
متن دقیق شوی که شیرازهی داستان از دستت نرود. موومان اول را اورهان روایت میکند.
معروفی از زبان اورهان، گذشته و حال و آینده را چنان چنان زیبا بهتصویر کشیده است
که از تماشای این قاب خسته نمیشوی. در موومان دوم، نویسنده ماجرای کلی خانواده را
تعریف میکند و اندکی از گنگی و تعلیق موومان اول کاسته میشود. درگیریهای درونی
اورهان را بیان میکند. شاعرانگیها و دیوانگیهای آیدین را تصویر میکند. «از
آدمی که دنبال خودش میگردد و دیوانگی را پیدا میکند، بیش از این هم انتظار نمیرفت.»
تحجر و سختگیریهای پدر، و مادرانگیهای بیحدواندازهی ِ مادر را نشان میدهد. و
آیدا... . «آیدا، آیدا، آیدا. عضوی از خانواده که کمتر خاطرهای از او در ذهن مانده
بود. حتی آیدین هم سالها بعد هرچه فکر میکرد، نمیتوانست چیزی از بچگیهای این
دختر بهیاد بیاورد. نه حرف، نه جنجال، نه حضور. در پستوی خانه نم کشیده بود و بعد
بیدردسر بهقول پدر، گورش را از این خانه گم کرده بود.» موومان سوم را سورمه چنان
روایت میکند که گویی درون آیدین زندگی میکند؛ هیچ مرزی بین روح او و آیدین وجود
ندارد. بهگمانم عشق باید همین باشد. «و من نمیدانم آیا مادرش هم او را بهاندازهی
من دوست داشت؟ آیا کسی میتوانست بفهمد که دوست داشتن ِ او چه لذتی دارد، و آدم را
به چه ابدیتی نزدیک میکند؟ آدم پُر میشود. جوری که نخواهد بهچیزی دیگر فکر کند.
نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچگاه دچار تردید نشود.» آیدین اما عشق را
بهتر میفهمد. پختهتر است. حقیقتهایی از زندگی میداند که سورملینا نمیداند.
وحشتی که آیدین از عاشقی دارد، بیشتر به حقیقت نزدیکتر است، تا شور و شوق
کودکانهی سورمه.
آیدین گفت: «من به درد تو نمیخورم
سورمه. باور کن.»
«تو چرا اینجوری شدهای؟»
«من از خودم هم خسته شدهام. حوصلهام
را از دست دادهام. دلم دارد میپوسد.»
«پس من چی؟»
«نمیدانم.»
• موومان چهارم روایتِ دیوانگیهای آیدین است؛
افکار ِ ازهمگسیخته و بیچارچوبِ یک دیوانه.
دکتر گفت: «چهاش هست؟»
گفتم: «توی سرش بازار مسگرهاست، توی دلش
رخت میشورند، توی پاهاش سیم میکشند.»
دکتر گفت: «ببرش دیوانهخانه.»
• خود معروفی دربارهی نام
کتابش میگوید: «از
سال شصتوُچهار بود که اسم کار را گذاشتم سمفونی مردگان. چون همان موقع هم که این
را مینوشتم به فرم سمفونی نوشته میشد. یعنی شخصیتها در ذهن من سازبندی شدهاند.
میدانم کدام یک از شخصیتها ویولن است، کدام ساز بادی مینوازد و کدام طبل است.» و
تکمیل میکند: «رمان به فرم سمفونی نوشته شد. میدانید که معمولاً هر سمفونی چهار
موومان دارد و یک مقدمه یا اورتور. آیههای قرآن ابتدای سمفونی مردگان برای زینت
یا دل استفاده نشده، بلکه یک اورتور است.»
• چقدر خواندن سمفونی مردگان
لذتبخش بود. برف، سرما، کلاغها، مرگ، مرگ، و مرگ. حتی در شادترین لحظههای زندگیشان
هم رد پای سیاهی و مرگ را میشود دید. این حجم تاریکی و نیستی، چیزیست که آرامم
میکند و خواندناش برایم پر از لذت است.
• من خودم سمفونی مردگان را
با چاپ خارج از کشور ِ انتشارات گردون خواندم، ولی گویا نشر ققنوس بهتازگی نسخه مجوزدار
این رمان را در داخل کشور منتشر کرده است. امیدوارم ممیزیها، چیزی از زیباییهای
سمفونی مردگان را قیچی نکرده باشند.
پن: هرجا که بدون منبع از
« » استفاده شده، از متن ِ خود کتاب میباشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر