یک هفته گذشت
و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیکها بود، روز وُ شب درنیاوردم. حمام نمیگرفتم،
ریشهایم را نمیتراشیدم و دندانهایم را مسواک نمیزدم، چون عشق، خیلی دیر به من
آموخت که آدم خودش را برای کسی مرتب میکند، برای کسی لباس میپوشد، و برای کسی
عطر میزند و من هیچوقت کسی را نداشتم.
خاطرات
روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر